پنجشنبه 19 بهمن 1396 ساعت 11:12
سلام بچه ها جونخوبین خوشین سلامتین؟منم خوبم شکرروزها خیلی تند و تند میگذره. صبحها سر ساعت شش و نیم پامیشم و میرم دشوری و بعدم سریع نماز صبحمو میخونم و یه راس میرم لباس میپوشم و ارایش و پیرایش میکنم. هر روز دو تا صبونه یکی برا خودم و یکی برا بزرگه عاماده میکنم. صبونه وسطی رو تقبل نکردم و خودش برا خودش اماده میکنه . بزرگه از وختی من میرم سر کار برا خودش صبونه میبره- ینی من براش میزارم- و قبلن نونه خالی میخورد سر کار! صبو نه هامم هیجان انگیز درست میکنم. یه روز نیمرو با خیار شور یه روز پنیر و گوجه و خیار یه روز کره و عسل . میزارم تو ظرف کوچیک و قاشق و نونم میزارم کنارش. بزرگه خلی کیف میکنه از این بابت.بعد دیه سر ساعت هفت و نیم یا هفت و 35 دم دره خونه سواره اتوله بزرگه میشیم و میگازیم اول وسطی رو میزاریم ادارش و بعد منو میزارونیم و نهایتن بزرگه میره سر کارش .من که میرسم بساطه لب تابمو پهن میکنم. کامی بهم دادن ولی راحتم با لبتابه خودم کارامو بکنم. طرفای هشت و نیم یا نه که چای رو دم میکنن هم صبونمو با چای میخورم و کارامو ادامه میدم.
برچسب:
نویسنده: نگین امیری
سلام دوس جونااومدم یکم نصیحتتون کنم و برم و بر شماست که به نصایح ملی گوش فرا دهین و عمل بنمویین تا یک در دنیا و صد در عاخرت نصیبتان بگردد فردا شب یلداست! کی میتونه قسم بخوره که فردا شبو میبینه؟! کدومتون؟! من که نمیتونم! (راستی اگه مردم شما چ جوری میخاین بفهمین من مردم؟! شاید از طریقه شبدر که توی تلگرام منو داره! البته شمارمو که نداره ...بذگریم!) عاره هیشکی نمیدونه تا دو دقه دیه زندس یا نه. فردا شبم یه بهونس به نام یلدا که به این بهونه می تونیم خودمونو و دل اطرافیانمونو خوش کنیم...با چن تا تیکه لبوی ابپز شده قرمز... یا چن تیکه کدو حلواییه آبپز...یا حتی شلغم ابپزه نمک زده... یه پیاله آش یا یه تیکه کیک یا اصن چنتا دونه چیپس و تخمه و پفک ...شب رو متفاوتش کنیم...عاهنگه شاد بزارونیم ! و دلمونو خوش کنیم...به این اعتقاد داشته و دارم که زندگی چنتا دونه غم درشت داره و یککک عالمه شادی های ریز ریز...غمای درشتو که نمیشه کاریشون کرد و گوشه دلمون اطراق کردن.. ولی میتونیم شادیای ریز ریزو زیاد کنیم و این دسته خودمونه پس بیخیاله همه غصه ها یه فردا شبو...بیخیاله همه اونایی که ظلم کردن و دلمونو شکستن...بیخیاله همه سختی ها ...یه فردا شبو بخندیم و بخندونیم. ... به به چه غشنگ دارم نصیحت میکنم خوشم عومد ایول .من گزارشه کامل شب یلدامو بعدن میام میگم فغط اینکه از همی الان دارم تدارک میبینم...خودمون چهارتا
برچسب:
نویسنده: نگین امیری
جمعه 29 دی 1396 ساعت 12:50
سلام من به شماها ای یارانه قدیمی...منم همون ملی وفاداره قدیمی.... اگه امروز خراااااااابااااااااااتیو مستم لی لا لا لای سبوی می شکسدم .میدونین چیه؟ فک نکنین اون موقه که من تنها بودم هر روز هر روز مینبشتم و الان که تنها نیسم و کناره خونواده ام دیه نیاز به نوشتنم نیس و این حرفا...نع! من هنوزم دوس دارم هر روز بنویسم ولی مساله اینه که وختی تو تک وتنها تو یه خونه 40 متری زندگی میکنی ناخوداگاه وقته خالیه بیشتری داری...مجبور نیسی برا 4 نفر غذا درست کنی ... هر وخت پاپیت اومد بهت سر بزنه پای حرفاش بشینی...وختی خاهری داره غیبته همکارشو میکنه نخای هم باس گوش بدی و و و و و.... فلذا وخته خالیه بسیار کمتری برات میمونه طوری که یه هفته یه بار به زور میتونی وبلاگتو عاپ کنی!.یه چیه جالب قبل از شروعه صوبتام! صوبتای اصلیم! یه سایتی بود که من شش سال پیش باهاش اشنا شده بودم. اینطوری بود که تو بر خودت یه نامه مینویسی. برا سه سال بعده خودت! توی یه سایتی! و ادرس ایمیلتو بهش میدی. بعد این نومه بعده سه سال برات ارسال میشه! اسمشم نامه به آینده هسش! خب من یه بار
برچسب:
نویسنده: نگین امیری
سلوم! پست زیریه رو بوخونین این پستم بزودی تکمیلش میکنم...عنوانشو نبشتم که در دستور کار قرار بگیره .......................................................................سلام
بچه ها....ببخشین اگر منتظر موندین...خیلی خیلی خیلی اوضاعم مشوش بود!
بزارین اول خبرارو بدم بعد بریم سراغه زبان. خلاصه میگم که چیا شده چون
واقعنی وختم کمه و کلی هم کار باس انجام بدم:اول اینکه
همین امروز حکمم رو زدن :) هفته پیش فک کنم شمبه بود! عاره شمبه بود که از
دان بهم زنگیدن که بیا نامت از وزارت اومده. همون اقا مهربونه وزارت نامم
رو زودی برده بود تو جلسه و فرداش فرستاده بود ولایت. دیه صبح یه شمبه رفتم
ستاده دان و یه سری فرم گرفتم و با خاهر بزرگه شرو کردیم به پروسه مربوطه!
اولش رفدیم معاینات پزشکی که ازم خون و ادرار و تست اکو قلب و شنوایی سنجی
و بینایی سنجی گرفدن. عاخری فغط عابروریزی بود ...تقریبن کور بودم! :)
بعدشم رفدیم یه جا دیه تست مورفین . یه چی بگم! خب من صبونه عسل و کره
خوردم با سنگک! خبر نداشتم که قراره اینا ازم ازمایش قند خون بگیرن! بعد
همون جای اولی که رفده بودیم گفدن باس فردا بیای برا خون گیری و ناشتا هم
بیای! بعد یه خانم مهربونی اونجا بود گف نه بابا خونشو بگیرین این انقد
لاغره فک نکنم مشکلی پیش بیاد! خلاصه خونمو گرفدن و ظهر که رفدم برا گرفدنه
نتایج و نامه صحت و سلامتم
برچسب:
نویسنده: نگین امیری